!!دلتنگی

دلم هوس بادبادک بازی کرده بود.پدر برایم بادبادکی درست کرد،بی نهایت زیبا و بزرگ.اسمم را روی آن نوشتم تا همه بدانند صاحبی دارد که بادبادکش را دوست می دارد.

عصر یک روز گرم تابستان که به قول پدر و مادرم،"تف باد دم کرده ی کویر،وزیدن گرفته بود،روی پشت بام رفتم تا بادبادکم را برای سفری آسمانی بدرقه کنم.اورا به دستهای باد سپردم.بادبادکم بالا می رفت و از من دور می شد.دلش می خواست بیش از اینها بالا برود.این را به سادگی از تکان دادن بی وقفه ی  دستهایش فهمیدم. با سماجت کودکانه ام هر لحظه محکم تر رشته ی نازکی که مرا به او پیوند زده بود می کشیدم.

احساس عجیبی داشتم.هم می خواستم برود و هم نمی خواستم.هم عاشق پروازش بودم و هم دلواپس نبودنش.

ساعتها همانطور ایستادم و با باد خیره سر که می خواست مرا از آن دلبستگی کودکانه جدا کند،جنگیدم.لحظه ای تصور کردم،بادبادکم جان دارد و با حرکات نامنظم دستهایش که گاهی به هم نزدیکشان می کرد،التماسم می کند که رهایش کنم.

هر چه می گذشت او کوچک و کوچکتر می شد.دلم شکست.من همان بادبادک بزرگ و قشنگ خودم را می خواستم هوا آرام آرام تاریک می شد.چراغهای شهر کویری من یکی یکی روشن می شدند.انگار یک آسمان بالای سرم بود و یکی زیر پاهایم.ستاره هایی که زیر پاهایم می درخشیدند،پر نورتر از ستاره های بالای سرم بودند.اما من عاشق ستاره هایی بودم که بالای سرم میان آسمان صاف و ساده ی خدا می درخشیدند.

سرعت باد بیشترو  بیشتر شد.دستم درد گرفته بود.گرد و غبار هوا محکم توی صورتم می خورد.عطسه ام گرفت.درست در لحظه ای که می خواستم بازی را تمام کنم،رشته ی نازک بادبادک از دستم رها شد و بادبادکم اوج گرفت و من تنها شدم.نشستم و بی اختیار گریه کردم.چیزی نگفتم اما توی دلم برایش سفری خوش و بی خطر آرزو کردم.گر چه می دانستم عاقبتِ بادبادکها،گرفتار شدن در تاروپود سیم های برق و اسیر مرگی آرام آرام شدن است.

به هرحال سفر بادبادکم آغاز شده بود.برایش دست تکان دادم.از او خواستم زود برگردد و وقتی برگشت ،قصه ی سفرش را برایم بگوید.

رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم و  به آسمان خیره شدم.پلک هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.بادبادکم برگشت.کنارم نشست.دستش را گرفتم."حالت چطوره؟دیر کردی.داشتم دلواپس می شدم ."

-"نه بر می گشتم.کاش تو هم می تونستی باهام بیای.آخه من چیزایی دیدم که فکر کنم تو هیچ وقت ندیدی و فکرشم نمی کنی."

-حوصله داری برات بگم؟!"

-"آره حتما بگو."

و بادبادک برایم از حکایت عجیبی گفت که در طول سفر کوتاهش دیده بود.نمی دانم چه حکمتی بود که او توانسته بود آنهمه حوادث شاد و غمگین را به این سادگی ببیند و بزرگترها در عمر درازشان ندیده بود ند و شاید هم تا پایان عمرشان نمی دیدند.

از کوچه های زیادی گذشته بود.لحظه ی عبور از روی خانه ها،دزدانه از میان پنجره های باز،به جمع خانواده های زیادی سر کشیده بود.از خانه ی پیرزنی گذشت گوشه ی ایوان دراز کشیده بود و همه ی داروندارش را که فرشی کهنه و سماور نفتی رنگ و رو رفته ای بود،کنار دستش گذاشته بود.او دیده بود که پیرزن به زحمت فراوان از جایش حرکت کرد و خود را روی زمین کشید تا سماورش را آب کند.و چند لحظه بعد دختر همسایه از در وارد شد و برایش غذا آورد و با مهربانی آن را در دهان پیرزن می گذاشت.لبخندی کم رنگ روی لبانش نشست . آرام و بی صدا به راهش ادامه داد.

لحظه ای بعد از روی خانه ی زن جوانی گذشت که چند تا بچه ی قد و نیم قد دور و برش را گرفته بودند و مدام بهانه ی پدر ی را می گرفتند،که ماهها پیش او را برای همیشه از دست داده بودند.و مادرشان با صبری عجیب برای تامین مخارج زندگی قالی می بافت تا بچه هایش در فقر و تنگدستی زندگی نکنند.شنیده بود که زن جوان زیر لب از بی معرفتی دوستان وآشنایان شکایت می کند و خدا ر ا سوگند می دهد که هرگز فرزندانش را محتاج هیچ کسی نکند.

کمی آن طرفتر ،زیر نور چراغ برق که مثل شاهدی خاموش سالها ایستاده بود و نظاره گر اعمال انسانها بود،دو جوان را دیده بود که قیافه هایشان کمی عجیب و مشکوک بود.آن دو آهسته در گوش هم نجوا می کردند.لحظه ای بعد،یکی از آنها بسته ای کوچک را میان دستهای دیگری گذاشت و او هم شیء براق و طلایی رنگی را به عنوان بهای آن بسته ی کوچک به دیگری بخشید.کنجکاو شده بود و دلش می خواست بداند توی آن بسته چیست.دنبال آن جوان پریشان به راه افتاد.او را دید که گوشه ای میان تاریکی خزید.نور خیره کننده ی کبریت ،لحظه ای کوتاه فضای اطرافش را روشن کرد و سپس بوی نامطبوعی به مشام رسید.صدای وجدان جوان را شنید که او را برای دزدیدن گردن بند،همسرش و گرفتار شدن در دام اعتیاد،سرزنش می کرد.

به راهش ادامه داد.دقایقی بعد از روی خانه ای زیبا و با شکوه گذشت.پنجره ها باز بود و صدای داد و فریاد اعضای خانه به گوش می رسید.میان اعضای خانواده نزاعی بر سر هیچ و پوچ در گرفته بود.هر کسی برای خودش حرفی می زد.ناگهان در باز شد و جوانی به حالت قهر با خشم و ناراحتی خانه را ترک کرد و موقع رفتن در  را به شدت به هم کوبید و پس از رفتن او همه ساکت شدند و پدر با تاسف گفت:"عمری برای بزرگ کردن پسرم زحمت کشیدم.می خواستم سربلند زندگی کند.دوست داشتم درس بخواند و برای خودش آدم مهمی شود.ولی دوستان نابابش همه ی زحمات مرا نقش بر آب کردند و او را از من گرفتند.خدا کمکش کند.از دست من دیگر کاری ساخته نیست."

بادبادک هی گفت و گفت.از خانه ای گفت که فرزندشان بیمار شده بود و پزشک معالج آنها را از درمان فرزندشان به کلی مایوس کرده بود.و مادر سر سجاده نشسته و در حالی که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود از خدا می خواست فرصتی دوباره برای زندگی به فرزندش عطا کند.

چند قدم آن طرفتر صدای شادمانی و سرور از خانه ای که پیمان مقدس ازدواج در آن صورت می گرفت،به آسمان بلند شد.دستهایش را به سوی آسمان دراز کرده و برای زوج جوان از صمیم قلب دعا کرده بود.

دلم گرفت.درد عجیبی توی احساسم پیچیده بود.من تا آن زمان چنین چیزهایی را نه دیده بودم و نه شنیده بودم.

بادبادک داشت حرف می زد که صدای مادر حرفش را قطع کرد.گفتم منتظر باش برمی گردم.چشم باز کردم.غصه ی همه ی عالم توی دلم نشست.همه ی چیزهایی که دیده بودم،خوابی بیشتر نبود.اثری از بادبادکم نبود.روز بدی را شروع کردم.تمام آن روز را به خواب عجیبی که دیدم فکر کردم و تصمیم گرفتم وقتی بزرگ می شوم،از کنار مشکلات مردم،بی تفاوت نگذرم و حتی اگر شده به اندازه ی دقایقی کوتاه به حرفهایشان گوش کنم.

عصر آن روز به اتفاق پدر و مادرم به صحرا رفتیم.از دور شیء بزرگی را دیدم که روی بوته ای خار نشسته بود.اول تصور کردم پرنده ای بزرگ است.جلوتر رفتم باورم نمی شد.بادبادکم بود که برخلاف تمام بادبادکهای دنیا که به سیم تیرهای چراغ برق گرفتار می شوند و می میرند،روی بوته ی خار جا خوش کرده بود.

خدا را شکر کردم.با احتیاط آن را برداشتم.اندکی زخمی شده بود.نوازشش کردم.از پدر خواستم مرا در مرمت آن یاری کند.لحظه ای به نوشته های روی بادبادک نگاه کردم.آخر پدرم آن را با کاغذ روزنامه درست کرده بود.عجیب بود.بادبادکم از صفحه ی حوادث روزنامه درست شده بود.آن را برداشتم و گوشه ای نشستم و تمام آن صفحه را خواندم.حالا علت سفر عجیب بادبادک ر ا فهمیدم.

اکنون سالهاست که بادبادکم را توی صندوقچه ی چیزهای با ارزشم نگه داشته ام.

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:47 توسط شمیم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت